تو خوش خوان گرچه من بد می نویسم
سلام قبلا نوشته بودم که در مورد ولایت فقیه مطلبی خواهم نوشت.... نتیجه هر آنچه که خواندم و فهمیدم و مقایسه آن با آنچه که از ولایت فقیه دیدم و درک کردم، شد همین عنوان این پست: ای کاش ولی فقیه، پزشک می شد! این جمله همه آنچه که می خواستم بگویم را در خود نهفته دارد... اگر لازم بود شرح آنرا هم خواهم نوشت... تا نظر شما چه باشد...!؟ هرجند می دانم موضوعی است که با این عنوان کمتر کسی وارد آن خواهد شد... فعلا همین سلام هر سال این موقع وقتی یکی از دوستان و آشنایان می رفت حج این پیامک را براش می فرستادم و امسال آنرا در این جا ... می روی تا سعی کنی محرم شوی آنهم به حریم خدا و برای این محرمیت بهانه ای لازم است سفر به خانه خدا حیف است در این دعوت الهی صیغه محرمیت را دائمی نخوانی... لبیک لبیک ... امید که از جانب او برای صیغه محرمیت حتی اگر موقت هم باشد دعوت شویم...! سلام به قول فرخ مسافران: اگه سرما نخوری! سرما می خوردت! نکته اول: اوایل سال جاری اعلام شد که یک بیماری نوترکیب عفونی در مکزیک شیوع پیدا کرده به نام آنفلوانزای خوکی و احتمال اپیدمی جهانی آن بسیار زیاد است... نکته دوم: همان موقع مسئولین مملکت اسلامی ایران و حتی شخص رییس دولت نهم اعلام نمودند که این قضیه یک تبلیغ سیاسی برای تحت شعاع قراردادن بحران اقتصادی دنیا است و صد البته که رسانه ملی نیز به میل این بزرگواران همین موضوع را تبلیغ نمود....! نکته سوم: همزمان با اظهار نظرات کاملا کارشناسانه مسئولان حکومتی برخی از مسئولین که به ظاهر باید دارای تخصص علمی هم باشند اظهار نظر فرمودند که ایران اصلا به بیماری آنفلوانزای خوکی آلوده نمی شود چون نه مصرف و تولید خوک داریم و نه واردات خوک...! نکته چهارم: در مرداد ماه که قضیه جدی شد و موارد ابتلای بیماری در ایران گزارش شد مسئولین بهداشتی نظیر وزیر بهداشت این امیدواری را به مردم دادند که مردم اصلا نگران نباشند چرا که صنایع داروسازی ایران آنقدر خودکفا هستند که توانایی تولید داروی ضد آنفلوانزای خوکی و حتی واکسن آن را در داخل کشور دارند.... نکته پنجم: مهرماه می شود و شروع فصل پاییز و بازگشایی مدارس و موج سرماخوردگی و آنفلوانزای فصلی و افزایش تصاعدی مبتلایان به نوع خوکی سبب می شود که داروخانه ها از واکسنهای وارداتی آنفلوانزای فصلی و حتی قرصهای ضدویروس آمانتادین خالی شود... و هنوز که هنوز است خبری از واردات دارو و واکسن ضد آنفلوانزای خوکی نیست....( به این میگن اعتماد به نفس ملی!) نکته ششم: آبان که می شود بزرگواران اجرایی و بهداشتی به باور می رسند که قضیه جدی است...! و موضوع تبلیغات سیاسی فقط یه توهم شخصی بوده...!(مثل خیلی از توهمات دیگر!) شروع میکنن به جلسه گذاشتن پشت سر هم و تصمیم میگیرن که ۲۰ میلیارد تومان برای واردات واکسن آنفلوانزای خوکی اختصاص دهند(یه چیزی در حدود ۲ میلیون واکسن) که اگر حوادث روزگار یاری کند در اسفند ماه اولین محموله آن وارد کشور خواهد شد...( به این می گویند اقدام پیشگیرانه سطح اول...!) نکته هفتم: بعضی از مسئولین و متخصصین وابسته( برای عرض ارادت و پایبندی به نظام مقدس!) در رسانه ملی اعلام می کنند مردم هراسی از آنفلوانزای خوکی نداشته باشند و بهترین راه مقابله با آن اینست که مردم به آن مبتلا شوند! زیرا در اینصورت ایمنی دائمی پیدا می کنند!( به این هم می گویند اقدام پیشگیرانه اصولی!= مثل خیلی از اصول دیگر که اصولگرایان به آن پایبندند!) نتیجه گیری: بهداشتی: من فردا میرم بخش عفونی و تا به آنفلوانزا مبتلا نشدم بیرون نمیام! درمانی:از فردا دیگه بیماران مبتلا را تشخیص نمیدم و اقدامی برای درمان نمی کنم تا مردم زودتر ایمنی کسب کنند و تا اسفند ماه منتظر نمانند!(تازه اون موقع ۷۰ میلیون نفر باید سر ۲ میلیون واکسن دعوا هم بکنند) اخلاقی:هر کسی برای واکسن آنفلوانزا سر و دست بشکونه آدم بی اخلاقی هست! سیاسی: هر کسی مردم رو از آنفلوانزای خوکی بترسونه ضد انقلاب هستش!احتمالا از نوع جنبش سبز! اصولگرایی: آنفلوانزای خوکی توسط جنبش سبز در کشور شیوع پیدا کرد...! ... همین سلام در پست قبلی نوشتم که از احمدی نژاد و حامیانش بیش از اوباما و حامیانش می ترسم! و یادم رفت که بگویم بعضیها بهم گفتند که ترسو هستم...! اما این ترس مثل ترس از آتش نیست که بچه کوچکی را با شعله کبریتی جیز کرده باشند...!ترس از عاقبت و سرانجام کار است....!عاقبت ملتی که به زور و تقلب و یا به وعده و وعید یا به انتخاب خویش احمدی نژاد را برای چهار سال دیگر انتخاب کرده اند و می ترسم در پایان کار احمدی نژاد دیگر ملاک و معیاری برای شناخت راستی و حقیقت و تمایز آن از دروغ و باطل باقی نمانده باشد... اوباما و حامیانش هر چه که بکنند ادعایی به نام اسلام و عدالت و خدا و پیغمبر ندارند و ... اما احمدی نژاد و حامیانش لباس دین بر تن کرده اند و شده اند ملاک تشخیص حقیقت ...! نه...! بالاتر از آن! خود را عین حقیقت می دانند! و هر گونه انتقادی به آنها می شود مخالفت با خدا و اسلام و عدالت و ...! این روزها مخالفت با اوباما شاید فقط به دنیای انسانها آسیب برساند.... ولی مخالفت با احمدی نژاد و حامیانش دنیا و آخرت را با هم بر باد می دهد و مخالف و منتقد در چشم بر هم زدنی از پست و مقام دولتی برکنار شده و به جای القابی نظیر متدین و مومن و مسلمان و انقلابی با واژه های منافق و ضدانقلاب و بی دین و ... مورد اتهام قرار می گیرد...! ترس من از احمدی نژاد و حامیانش! ترس از وارونگی هاست! ترس از آلودگیها! ترس از نیرنگ و نفاق! ترس از دروغ و دورویی! ترس از ظلم به نام عدالت! ترس از بی بند و باری به نام اصولگرایی! ترس از فساد به نام اصلاح امور ! ترس از ...! براستی می ترسم ...! اما باید این سکوت شکسته شود...! سکوت در برابر ... . . . همین ... شاید هم نه...! سلام تا به حال شده که بترسید؟ عجب سوالی می پرسم! نه؟! امروز می خواهم از یک ترس جدید سخن بگویم! نمی دانم شاید شما هم دچار این ترس شده باشید. ترس جدیدی است! چند ماهی است که بدان گرفتار شده ام.... هر روز هم بدتر و بیشتر می شود با چیزهایی که می بینم و می شنوم...! نمی دانم آخر و عاقبت آن چه می شود!... بعضیها می گویند درمان ندارد! بعضیها هم می گویند اصلا بهش اهمیت نده! بعضیها هم می گویند راه حلش اینه که فراموشش کنی بزنی به بی خیالی! بعضیها هم می گویند مشکل از خودته! این چیزها که میگی اصلا ترس نداره! چون قاطی کردی می ترسی!... راستی نگفتم از چی می ترسم؟! از بس هول کردم داشت فراموشم می شد که بگم از چی می ترسم؟... من از احمدی نژاد و حامیانش بیشتر از اوباما و حامیانش می ترسم! ادامه دارد سلام چراغ قرمز یعنی: خطری وجود ندارد!اون چراغ سبزه که خطرناکه! زودباش و عجله کن! وقت طلاست! چرا باید حتی سی ثانیه پشت آن متوقف شد؟! معنای اخروی: به گمانم اگر بر سر ورودی جهنم چراغ قرمزی نصب نمایند. اکثریت جماعت ایرانی سر از جهنم درآورند حتی اگر بهشتی باشند! آخه فکر می کنند با زرنگی چراغ قرمز رو رد کردن! همین سلام تو پست قبلی نوشتم که دلیل تاخیر در تبریک را در پست بعدی خواهم نوشت و حالا توضیح این دلیل مهم: نکته اول: یادمان باشد که بنده همانند بسیاری دیگر از مردم ایران در شهر کرج واقع در ۳۰ کیلومتری پایتخت ایران ( دقیقا چسبیده به تهران) زندگی می کنم.... نکته دوم: چندی پیش در تهران یک نمایشگاه برگزار شده بود که در آن تاریخچه مخابرات و دستاوردهای کشورمان در این صنعت به نمایش گذاشته شده بود و مسئولان ادعا می کردند که در حال حاضر بیش از ۹۵ درصد وسایل و تجهیزات و تکنولوژی مربوط به این صنعت بومی شده و در داخل کشور ساخته می شود...(تقریبا به خودکفایی رسیده ایم!) نکته سوم: یکی از مشکلات عمومی در بخش تلفن ثابت در کشور ما که در شهرهای بزرگ و پر جمعیت بیشتر می باشد کمبود امکانات برای توسعه و افزایش خطوط ثابت به تناسب تقاضای مردم می باشد. البته مسئولان ادعا می کنند که تحویل خطوط ثابت به روز شده است و قیمت آنهم نسبت به سالهای قبل کاهش یافته و مردم می توانند با ۵۰۰۰۰ تومان صاحب یک خط ثابت شوند...! نکته چهارم: اما مسئولان توضیح نمی دهند که در حقیقت یک خط را به ۴ تا ۱۶ متقاضی می فروشند بدون آنکه امکانات لازم را برای آن فراهم کرده باشند و زیرساختهای لازم را آماده کرده باشند.در حقیقت به جای ۵۰۰۰۰ تومان مبلغی بین ۲۰۰۰۰۰ تومان تا ۸۰۰۰۰۰ تومان از مردم می گیرند و فقط امکانات یک خط ثابت را فراهم می کنند و با تعبیه دستگاهی به نام پی سی ام در انتهای خط این خط را بین ۴ تا ۱۶ مشتری تقسیم می نمایند و البته با شماره های متفاوت...! نکته پنجم: شاید بپرسید حالا این کار چه ایرادی داره؟ این که خوبه! ایراد اول: عدم امکان استفاده مشتریان این خطوط ثابت از اینترنت پر سرعت( برای دولت پس از نهم حسن است!)و سرعت پایین تر از حد معمول در اینترنت معمولی ایراد دوم: استفاده خط توسط غیر صاحب خط...! ایراد سوم: مشغولی نابجای خط و خط رو خط افتادن و سر و صداهای اضافی هنگام مکالمه... ایراد چهارم: قطع مکرر این خطوط به دلیل سوختن دستگاه پی سی ام... ایراد پنجم: عدم امکان استفاده از تلفنهای بی سیم و ... نکته ششم: جالب اینجاست که این دستگاهها وارداتی هستند و اغلب چینی! آنهم در مملکتی که بیش از ۹۵ درصد تجهیزات مخابراتی خود را در داخل کشور و بطور بومی می سازد! و گاهی اوقات باید بیش از یک هفته در لیست انتظار این قطعه بمانید تا از تهران تامین شود و قطعه مورد نظر تعویض گردد... نکته هفتم: دلیل تاخیر پست قبلی و بعضی پستهای دیگر این است که خط منزل ما هم از نوع پی سی ام هست...!و تقریبا هر هفته قطعی تلفن داریم و گاهی از یک هفته به هفته دیگر در انتظاریم ...! من بهش میگم فتوکپی خط واقعی...! پی نوشت: حالا فکرش رو بکنید اگر تمام خودکفاییهای نود درصدی و صد درصدی ما در این سی ساله از این نوع باشد...! چه گلستانی می شود این مملکت...! سلام آنروزها امام معصوم(ع) با آنکه به اصرار نااهلان ولیعهد خلیفه شد،چون مولا علی(ع) هر طریقی را برای رسیدن به حکومت جایز نمی دانست... این روزها مدعیان ولایت و ولایت پذیری به هر مستمسکی دست می آویزند تا قدرت از کف ندهند و چه باک از ریختن خون مردمان...! و فراموش کرده اند که در راه حق خون باید داد نه آنکه ریخت و آنهم به نا حق... هر چند فقط قطره خونی باشد ... حال آنکه خونهاست...! میلادها می آید و می رود و ما سرخوشیم از اینهمه هیچ...! شاید دوباره مردمان باید خون دهند برای نزدیک شدن به حق! ای کاش کمی چون رضا علوی می شدیم،بی کف و سوت و گریه و شیون...!بی هیچ های و هوی...! ای کاش به جای اینکه مدام دیگران را چون طلحه و زبیر و یزید و معاویه بدانیم...!بی آنکه دیگران را بدتر از بنی صدر و رجوی بخوانیم....! کمی!فقط کمی! سعی می کردیم چون رضا علوی باشیم....! . . . با اینهمه... مگر می شود تبریک عید نگفت و عیدی نگرفت؟ عید میلاد ضامن فرزندان آدم بر تمام بنی آدم مبارکباد پی نوشت: از تاخیر در تبریک عذر می خواهم. دلیلش موضوع پست بعدی است... سلام پیش از این یادداشتهایی را تحت عنوان خاطراتی از قلعه حیوانات نوشته بودم و امیدوار بودم که دیگر خاطره ای را از آنجا نقل نکنم! اما افسوس که هر دم از گوشه و کنار این باغ خبری می رسد که یاد آن خاطرات را زنده می کند... توصیه می کنم قبل از خواندن خاطره امروز مروری بر خاطرات قبلی داشته باشید وگرنه مسئولیت هرگونه برداشت ناصواب از خاطرات بنده به عهده خود شماست. خاطراتی از قلعه حیوانات (قسمت اول= انتخابات...) http://notesfortomorrow.blogfa.com/post-108.aspx خاطراتی از قلعه حیوانات ( قسمت دوم = انقلابی منافق ) http://notesfortomorrow.blogfa.com/post-110.aspx خاطراتی از قلعه حیوانات ( قسمت سوم = دادگاه انقلاب ) http://notesfortomorrow.blogfa.com/post-112.aspx مزایای گفتگو http://notesfortomorrow.blogfa.com/post-142.aspx و حالا قسمت چهارم خاطراتی از قلعه حیوانات(قسمت چهارم= مذاکره) ( البته امیدوارم که واقعاً قسمت آخر باشد!) لطفا قسمت چهارم خاطرات را در ادامه یادداشت بخوانید سلام راستش تو این چند وقت که مدام داره از جراحی اقتصادی و حرکت به سوی عدالت صحبت میشه ! نمی دونم چرا من هم مدام یاد بیمه های درمانی می افتم! آخه ناسلامتی این بیمه ها نمادی از تحقق عدالت هستند! یادم میاد که مسئولان بیمه های مختلف یه چنین ارقامی رو برای ضریب پوشش بیمه های خود اعلام می کردند: بیمه تامین اجتماعی = حدود ۹۰ درصد بیمه خدمات درمانی = حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد بیمه نیروهای مسلج = حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد( شاید هم بیشتر) بیمه روستایی= ۲۵ میلیون نفر با این ضریب پوشش فکر می کنید از هر ۱۰ نفر بیمار چند نفر باید لااقل یه دفترچه بیمه تو جیبشون باشه؟ اما نمی دونم چرا باز هم آمارهای مملکتمون با واقعیت جور در نمیاد؟ چند روز پیش داشتم وضعیت تعداد بیماران و نوع بیمه هاشون تو مطب و درمانگاه رو بررسی می کردم و دریغ از ... تو این دو تا درمانگاهی که در منطقه متوسط کرج شیفت میدم و مطب شخصی که تو منطقه نسبتا فقیرنشین کرج می باشد تعداد بیمارانی که دارای یکی از بیمه های فوق بودند تقریبا ۵۰ تا ۶۰ درصد کل مراجعین بود! حالا به نظر شما این سازمانهای بیمه چه کسانی را بیمه کرده اند؟ از طرف دیگه کیفیت بیمه ها جالبتر است ویزیت آزاد پزشک عمومی ۶۰۰۰ تومان و پزشک متخصص ۱۰۰۰۰ تومان که به ترتیب با بیمه می شود ۴۰۰۰ تومان و ۷۰۰۰تومان حالا اگر دکتر طرف قرارداد بیمه باشد و برای شما نسخه بنویسد به عنوان مثال چنین حالتی پیش می آید: قیمت آزاد کل داروها مثلا می شود ۶۰۰۰ تومان و شما باید ۵۵۰۰ تومان پرداخت کنید. با تعجب می پرسید چه جوری حساب کردید؟ مسئول فنی داروخانه می گوید یه قلم از داروها بیمه نیست! و ... به اعدادی که روی نسخه مخصوص بیمار نوشته شده دقت می کنید: ۲۰۰۰ تومان = یه قلم داروی آزاد ۴۰۰۰ تومان= بقیه داروها که سهم بیمار می شود ۱۶۰۰ تومان یه ۸۰۰ تومان(حق فنی) و یه ۱۰۰ تومان و یه ۲۰۰ تومان هم اضافه شده! حمعشون میشه ۴۷۰۰ تومان و می مانید چرا باید ۵۵۰۰ تومان بابت آن پرداخت کنید؟! تو این فکر و خیالات هستید که یادتون میاد فرزندتان بیمار است... با خود می گویید همش فدای سلامتی بچه ام... اینست طعم شیرین عدالت که قرار است باز هم به مردم چشانده شود! مثل این استامینوفنهای جدید که طعم گیلاس و توت فرنگی داره! سلام تو این چند روزی که یادداشتهایم را برای فردا ننوشتم یه چیزی ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود. بی خیالی! بسیاری از مردم رو در کنار خود می دیدم که بی خیال همه چیز بودند! گویی هیچ چیز قابل توجهی در اطرافشان رخ نمی دهد... بسیاری دیگر را نظاره می کردم که آنقدر ذهنشان مشغول گرفتاریهای شخصی خودشان است که حتی فرصت نمی کنند بی خیال چیزهای دیگر باشند... خیال آنها پر است از خیالاتی اینچنینی: آقای راننده کرایه این مسیر ۱۷۵ تومان است چرا ۲۰۰ تومان حساب کردید؟... اشرف خانم شنیدم فروشگاه ... مرغ منجمد رو کیلویی ۱۰۰ تومان ارزانتر می دهد!... چه خبره۷۰۰ تومان میشه! مطب دکتر فلانی تزریق پنی سیلین رو ۵۰۰ تومان میگیره!... و چقدر کم نیستند چنین مردمانی ... بسیاری دیگر بی خیال آخرت شده اند و گویی آمده اند تا بمانند... برخی بر سر قدرت و برخی ثروت! برخی برای کسب قدرت و برخی تصاحب ثروت...! در مسلک اینان مردمان پله های ترقی هستند که باید با گام نهادن بر گرده شان بالا رفت و بی خیال بود... تازه بعضیها مردمان را به خاک می افکنند تا بر پشتشان سوار شوند... بسیاری دیگر به ظاهر بی خیال دنیا گشته اند و همه چیز را در ترک دنیا می دانند تا از این طریق به خیال خویش دست یابند...! بسیاری دیگر اولش بی خیال نبودند و از بس فکر و خیال در سر داشتند که خسته شدند... حالا هم خیال می کنند که باید بی خیال بشن... اما نمی دونن مثل کدامیک از بسیاری دیگر بی خیال شوند؟! آخه براشون سخته بعد از عمری خیالات که حالا داره براشون واهی میشه یهو بی خیال بشن! هنوز هم خیال می کنند که این امر شدنی نیست!... بسیاری دیگر نیز .... نتیجه خیالی: بنده پس از اینهمه توجه به بی خیالی تصمیم گرفتم که بی خیال بی خیالی بشم... لااقل خیال می کنم چنین خیالی در سر دارم... خیال می کنم همینها بود که می خواستم بنویسم... سلام قبل از سفر آقای احمدی نژاد به نیویورک و سفر آقای جلیلی به ژنو و برگزاری اجلاس ژنو با حضور نماینده آمریکا...: غرب و آمریکا: ایران حق ساختن سوخت هسته ای ندارد و باید سوخت مورد نیاز خود را از ما تهیه کند وگرنه تحریمش می کنیم... ایران: ما خودمان سوخت هسته ای خودمان را می سازیم و از تحریم کسی هم نمی ترسیم ... بعد از اجلاس: ایران: ما به کشورهای غربی پیشنهاد می دهیم که می توانند سوخت هسته ای ما را تامین کنند و حتی آمریکا هم می تواند به ما سوخت هسته ای بفروشد و اگر نفروختند هم خودمان می توانیم تولید کنیم... غرب و آمریکا: پیشنهاد ایران بسیار خوب است و ... در زمان اجلاس و حین گفتگو: ایران: ما در بین مردممان و در بین کشورهای دیگر آبرو و حیثیت و غرور داریم.... بگذارید یه جور حرف بزنیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب....! غرب و آمریکا:ما نیز هم ...! نتیجه: ای کاش اهل حکومت با مردم خویش هم اهل گفتگو بودند...! سلام مقدمه: چند ماه پیش یکی از دوستان حکایتی برایم تعریف کرد که جالب بود و تصمیم گرفتم با تعدیلات و اصلاحاتی ( برای اینکه قشر خاصی زیر سوال نرود!) آنرا در اینجا بنویسم.... اصل حکایت: حکایت کرده اند که سالها پیش در ولایتی یک روستایی زندگی می کرده که به دلیل داشتن اولاد زیاد و کوچک بودن خانه و مزرعه به سختی روزگار می گذرانده! از قضای روزگار در ولایت آنها پیرمردی زندگی می کرده که به دانایی و فرزانگی شهره خاص و عام بوده و هر کس مشکلی داشته نزد وی می رفته تا برای حل مشکلش از وی راهنمایی بجوید... لذا یک روز این مرد روستایی تصمیم می گیرد پیش پیرمرد فرزانه رود و مشکلش را با وی در میان بگذارد شاید گره از مشکلاتش گشوده شود و سختی زندگی به کام خودش و خانواده اش شیرین شود...! وقتی پیش پیرمرد حکیم می رود شروع به درددل می کند: ای حکیم! من زندگی سختی دارم! من و زن و فرزندانم با هم ده نفر می شویم! تعدادی مرغ و خروس داریم! چند گوسفند! و یک گاو! یک مزرعه کوچک که به سختی از آن امرار معاش می کنیم! یک خانه کوچک با دو اتاق تو در تو که حتی شبها به زحمت همگی می توانیم در آنجا بخوابیم! دیگه از همه چیز خسته شدم! شما بگو که چه کار باید بکنم! پیرمرد می گوید: آیا هر چه بگویم بی چون و چرا قبول می کنی و آنرا انجام می دهی!؟ آیا به من ایمان داری؟! مرد روستایی می گوید: این چه حرفی است ای دانای پیر! هر چه بگویی با جان و دل انجام می دهم! پیرمرد فرزانه می گوید: امشب به هنگام خواب مرغ و خروسها را هم به داخل اتاق بیاور! و همگی با هم در خانه بخوابید! مرد روستای تا می خواهد بپرسد که این چه کاری است؟ یادش می آید که قول داده پرسشی نکند! به ناچار و با شک و تردید به خانه برمی گردد و شب هنگام به توصیه پیرمرد فرزانه مرغ و خروسها را به داخل خانه می آورد و ... تا صبح از صدای مرغ و خروس و گریه و ناله بچه کوچکش و سر و صدای بچه ها و جر و بحث همسرش خواب به چشم کسی نرفت و ... صبح قبل از هر کاری دوباره نزد پیرمرد رفت تا به وی بگوید این چه راه حلی بود که پیشنهاد داده! وضعشان بهتر نشد که هیچ! بدتر هم شد!... به نزد پیرمرد می رسد و تا می خواهد لب به سخن بگشاید پیرمرد می گوید: چه شده؟ وضعتان خوب نشد؟! خب! حالا که اینطوره از امشب گوسفندها را هم به داخل خانه بیاور! و یادت باشد که قرار بود به من اعتماد کنی و سوالی نپرسی؟ مرد روستای هاج و واج می ماند و ناگزیر به خانه بر می گردد و با خود می اندیشدحتما این پیرمرد دانا چیزی می داند که من نمی دانم! شب می شود و به توصیه پیرمرد گوسفندها هم برای خواب به داخل خانه آورده می شوند! صد رحمت به طویله! مگر با این شلوغی و سر و صدا و بوی گند می شود خوابید؟ صدای همه در آمده است! مرد روستای در این شلوغی با خود می اندیشد: امشب چقدر طولانیست! کی صبح می شود تا بروم تکلیفم را با این پیرمرد مردم آزار دروغگو مشخص کنم؟ پس چرا صبح نمی شود؟! ... بالاخره صبح فرا می رسد و مرد روستایی شتابان به سوی خانه پیرمرد فرزانه می رود! هنوز سلام نکرده فریاد می زند این چه وضعیست که برایم درست کردی؟ من از تو راه حلی خواستم که زندگیم بهتر شود و با پند و اندرز تو زندگیم به جهنم تبدیل شده است! و ... پیرمرد آرام و با طمانینه مرد روستایی را آرام می کند و به او می گوید قرار بود که به من اعتماد داشته باشی! بلند شو و به خانه ات برگرد و امشب گاوتان را هم برای خواب به داخل خانه ببر و مطمئن باش که همه چیز درست خواهد شد!... مرد روستایی گیج می شود! با خود می گوید: یک شب که هزار شب نمی شود بگذار این یه شب رو هم به توصیه این پیرمرد گوش دهم اگر وضعم درست شد که چه بهتر و اگر نشد فردا می دانم با این پیرمرد مردم فریب چه کار کنم!و .. شب فرا می رسد و گویی جهنم برای خانواده مرد روستایی دوباره شروع شده باشد! همه منتظرند تا ببینند پدر چه کار می کند و با تعجب می بینند که پدر مرغ و خروس و گوسفندها و حتی گاوشان را هم به داخل خانه آورده است! دوباره داد و قال و سر و صدا شروع می شود! صد رحمت به دیشب! آخر این گاو را برای چه به خانه آوردی؟ اینها شکایتهای زن روستایی می باشد! مرد روستایی تا صبح با خودش صحبت می کرد! دیگر داشت دیوانه می شد! تمام سختیهای عمرش یک طرف و عذاب امشب به یک طرف!... صبح نفهمید کی از خانه بیرون زده است که خود را جلوی درب خانه پیرمرد دید! با داد و فریاد او را صدا می زد که این چه جهنمی است که برای من درست کردی؟ من از تو راهنمایی خواسته ام و تو با توصیه ات مرا بدبخت کردی! آخر من چه ستمی به تو کرده بودم که تو با من اینچنین کردی؟... پیرمرد حکیم آرام بیرون می آید و مرد روستایی را نوازش می کند و با خود به خانه می برد و او را نصیحت می کند و قرار و مدار اولشان را به یاد او می آورد و به او توصیه می کند که صبر داشته باشد و مطمئن باشد که همه چیز درست می شود!بعد از اینکه مرد روستایی کمی آرام می شود پیرمرد به او می گوید حالا به خانه ات بازگرد و امشب به هنگام خواب گاو را از خانه به طویله ببر ولی همچنان گوسفندها و مرغ و خروسها را در خانه نگهدار! شب مرد روستایی توصیه پیرمرد را عملی می کند و گاو را به طویله می برد! چقدر جایشان نسبت به دیشب باز شده بود! همسرش و فرزند کوچکشان به راحتی توانستند تا صبح بخوابند! ولی بچه های دیگر هنوز با مرغ و خروسها و گوسفندها سر و کله می زدند! و ... صبح مرد روستایی دوباره نزد پیرمرد می رود تا از راهنمایی پیرمرد تشکر کند و از بابت بی احترامی روز قبل عذر خواهی کند! آخر دیشب وضعشان نسبت به شبهای قبل بهتر شده بود! این را هم خودش احساس کرده بود و هم خانواده اش!... پس از تشکر و عذر خواهی مرد روستایی از ...! پیرمرد رو به مرد روستایی میکند و می گوید: امشب گوسفندها را هم به داخل طویله ببر! شب می شود و مرد روستایی توصیه پیرمرد حکیم گوش می دهد و نتیجه برایش باور کردنی نبود! چقدر جایشان باز شده بود؟ به هر زحمتی که بود تمامی فرزندانش توانستند جایی برای خوابیدن پیدا کنند! و فارغ از سر و صدای گاو و گوسفندان و پس از چند شب بیخوابی راحت خوابیدند! ولی خودش هنوز جای مناسبی پیدا نکرده بود و مرغ و خروسها داشتند از سرو کولش بالا می رفتند و ... صبح قبل از هر کاری نزد پیرمرد حکیم می رود تا از او دوباره تشکر کند! آخر وضعشان باز هم بهتر شده بود! این را هم خودش و هم خانواده اش با تمام وجود احساس می کردند! ... پیرمرد به هنگام خداحافظی به او می گوید: امشب مرغ و خروسهایت را هم به طویله ببر! مرد روستایی دوست داشت تا هر چه زودتر شب فرارسد و توصیه پیرمرد فرزانه را عملی کند! می خواست ببیند امشب چه اتفاقی می افتد؟... شب می شود و مرد روستایی مرغ و خروسها را هم به داخل طویله می برد! چقدر جایشان بزرگ می شود! همه می توانستند بخوابند! از سر و صدا هم خبری نبود! ... چه احساس خوبی داشتند! گویی وارد بهشت شده بودند! چه جهنمی داشتند شبهای قبل! همه آنشب برای پیرمرد فرزانه دعا کردند! و ... صبح نشده مرد روستایی خود را جلوی خانه پیرمرد حکیم دید! می خواست از او تشکر کند و به پاس قدردانی یکی از گوسفندهایش را برای پیرمرد حکیم آورده بود! از او حلالیت طلبید بابت صبر و تحمل نداشتنش ! و به خاطر داد و فریادها و بی احترامیهایی که نسبت به پیرمرد کرده بود!و ... در پایان به پیرمرد حکیم گفت: من به دانایی و فرزانگی شما ایمان دارم و چشم و گوش بسته هر کاری را که بگویی انجام خواهم داد! تو مرا و خانواده ام را از سختی نجات دادی و گویی ما را از جهنم وارد بهشت کردی! ما هر چه داریم از حکمت و دانایی توست! تو طعم شیرین زندگی را به من و خانواده ام چشاندی! پی نوشت۱: ای کاش ! در این حوالی هم پیرمرد حکیمی می زیست! پی نوشت ۲: ای کاش! این حوالی خالی بود از این دانانمایان متظاهر! پی نوشت ۳: ای کاش! من نیز می توانستم اینچنین راز شاد زیستن را بیاموزم! بی آنکه دیروز و امروز و فردا برایم فرقی داشته باشد! پی نوشت ۴: ای کاش! من می توانستم بی آنکه امروز خویش را از دست دهم به فردا دست یابم! نه آنکه فردا به بهانه رسیدن به امروز و شاید دیروز خویش شاد شوم! پی نوشت... سلام تو پست ۱۳۷ یه خاطره از یکی از دوستان نقل کرده بودم و برای اینکه بعدا متهم نشم که به قول ابراهیم رها: خاطراتمو دزدیدن دارن باهاش پز میدن لذا دوباره تاکید می کنم این خاطره نقل قول از یکی از دوستان است و پست بعدی هم حکایتی است که یکی دیگر از دوستان برایم تعریف کرده و بنده با تعدیلاتی آنرا خواهم نوشت. هر یک از دوستان اگر مایل به افشای نام خود بود در بخش نظرات اعلام کند. پی نوشت: افشای نام این عزیزان به دلایل امنیتی صورت نگرفت...
ادامه یادداشت
نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت
18:47 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت
23:20 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
22:43 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
16:22 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
16:15 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
12:38 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
12:28 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
22:33 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت
22:30 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
2:10 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت
1:16 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت
5:11 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت
13:47 توسط امیر رهگذر| |
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت
23:4 توسط امیر رهگذر| |



